أبو المحاسن الحسين بن الحسن الجرجاني
356
تفسير گازر ( جلاء الأذهان وجلاء الأحزان ) ( فارسى )
بخورند . قابيل به كار برادر درماند خداى تعالى دو كلاغ را بفرستاد تا با يكديگر جنگ كردند و يكى آن ديگر را بكشت آنگه بيامد و بچنگال زمين را برگرفت و او را در آنجا نهاد و خاك با سر او كرد او از كلاغ آن بديد همچنان دفن كرد [ اليريه ] تا به او نمايد كه كالبد برادر خود را چگونه باز پوشد قابيل چون چنان ديد گفت : اى واى بر من عاجز بودم كه مانند اين كلاغ باشم و آن دانم كه او دانست تا كالبد و عورت برادر را باز پوشيدمى پس او را كشت و در روز آمد از جملهء پشيمانان ، پشيمانى او نه بر قتل برادر بود چه اگر بر قتل برادر بودى توبه بودى پشيمانى بر حملش بود كه چرا او را در خاك نكرد ، بر فوت برادر بود نه بر ارتكاب گناه عبد اللّه عبّاس گفت : چون قابيل هابيل را بكشت ميوههاى درختانى كه در مكّه بود همه ترش گشت و آبها تلخ شد آدم چون آن بديد گفت : حادثهء افتاده است چون با زمين هند آمد قابيل هابيل را كشته بود آدم عليه السّلام او را مرثيه گفت به زبان سريانى چون بمرد وصيّت به شيث كرد كه آن مرثيه فرزندانت را بياموز تا ميخوانند و متّعظ ميشوند به او شيث فرزندان را در آموخت و همچنين سلفا الى خلف وصيّت ميكردند و مىآموختند تا به يعرب بن قحطان رسيد و او به زبان سريانى و تازى سخن گفتى آن مرثيه را نظم كرد و آن اينست : تغيّرت البلاد و من عليها * فوجه الارض مغبّر قبيح تغيّر كلّ ذى لون و طعم * و قلّ بشاشة الوجه الصبيح و قابيل اذاق ردى اخاه * فوا حزناه قد فقد المليح و مالى لا اجود بسكب دمع * و هابيل تضمّنه الضريح و جاءت شهلة و لها رنين * لها بلها و قابلها تصيح لقتل ابن النبىّ به غير جرم * و قلبى عند قتلته جريح أرى طول الحياة على ضماء * فهل انا من حياتى مستريح وجا و زنا عدوّ ليس يفنى * لعين ما يموت فنستريح و حوّا عليها السلام در مرثيهء هابيل گفت : دع الشّكوى فقد هلكا جميعا * بهلك ليس بالثّمن الرّبيح